|
|
|
|
|
این وبلاگ به آدرس www.saman66-samira67.blogfa.com تغییر پیدا کرده است.
به اونجا سر بزنید |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه دوم فروردین 1386ساعت 14:15 توسط سمیرا
|
|
||
|
|
|
|
|
بیرامیز مبارک اولسون
|
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه دوم فروردین 1386ساعت 10:46 توسط سمیرا
|
|
||
|
|
|
|
|
سلام دیروز توی روزنامه یه چیز قشنگ نوشته بود که خلاصشو من نوشتم اینجا.من خودم شخصا خیلی خوشم اومد نمی دونم شما هم خوشتون بیاد یا نه.به هر حال بخونید ضرری نمی بینید. هفت تصویر از عید تصویر اول: عید یعنی «یا مقلب القلوب الابصار» یعنی سفره هفت سین عید،یعنی اسکناس های سبز لای قرآن، یعنی «والشمس و الضحا»، عید یعنی صدای توپ،پیک شادی، دستهای نوچ از نمک پسته هایی که توی مشت پنهان کرده ای،عید یعنی عکس یادگاری وقتی همه دور هم جمع شده اند،عید یعنی زیارت اهل قبور،یعنی فاتحه،عید یعنی شیرینی و شکلات سفره.عید یعنی قد کشیدن سبزه ها،دو تا ماهی قرمز برای سفره،عید یعنی برق انداختن شیشه ها و شستن فرش ها.عید یعنی همین. تصویر دوم: عید یعنی بابا می گه:گوشت کیلویی 8 هزار تومان شده.عید یعنی امسال هم لباس نو نداریم.یعنی از پشت ویترین لباس ها را نگاه کردن.یعنی تیر و تخته های کهنه را سابیدن.عید یعنی چشم به در ماندن که یکی از همسایه ها خیرات یا نذری بیاورد،یعنی دست های سرد مادر که نیمه شب عیدی هایت را بر می دارد.عید یعنی همین. تصویر سوم: عید یعنی خانه سالمندان،یعنی غربت،یعنی خاطرات خوب گذشته را هر روز مرور کردن،یعنی چشم انتظار ماندن برای کسی که به ملاقات بیاید.عید یعنی غروب های غمگین،دیوارهای خاکستری،عید یعنی حسرت قصه گفتن برای نوه ای که دلت می خواهد سر بگذارد روی زانوهایت، عید یعنی چروکهای تازه ای که روی صورتت خط می اندازد.عید یعنی همین. تصویر چهارم: عید یعنی ادکلن فرانسوی،شکلات اصل انگلیسی،یعنی خوشحالم که می دانم امسال چه رنگی مد است.عید یعنی مبلها را عوض کردن.عید یعنی وفاداری به شعار پولدارم پس هستم.یعنی سفر به اروپا،دو سه روز ویلای شمال، ببخشید فارسی به کلی فراموشم شده welcome dearعید یعنی. عید یعنی همین. تصویر پنجم: عید یعنی پرورشگاه،یعنی امروز هم منتظرت شدم و تو نیامدی،یعنی مددکارها مهربانند اما هیچ کدام جای تو را نمی گیرند،عید یعنی دلم می خواهد که دست بکشی روی سرم.عید یعنی به بچه هایی که پدر دارند حسودی کردن. عید یعنی همین تصویر ششم: عید یعنی چیدن هفت سین توی یک اتاقک حلبی بالای سنگ قبر،یعنی عکسی از من و او کنار هم.یعنی دلتنگی. یعنی دلم می خواست که اینجا بود هر چند سالهاست که رفته.عید یعنی هویزه،یعنی مشتی خاک.عید یعنی بو کردن چفیه ای که جا گذاشت،یعنی دفترچه یادداشت.عید یعنی برگشتن چند استخوان سپید که همه او بود.عید یعنی همین. تصویر هفتم: |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم اسفند 1385ساعت 13:49 توسط سمیرا
|
|
||
|
|
|
|
|
سلام امروز خیلی ناراحتم.خیلی خیلی.دیروز داداش و ننه و علی قرار بود برن خونه ی عمه فاطمه و خاله جون که نشد به خاطر همین امروز صبح رفتن و عیدی اونا رو بردن.ای کاش نمی رفتن.بزارید از اولش تعریف کنم.شوهر عمه فاطمه، پسرخاله ی من می شه،بعدش این که پدربزرگ من(بابای بابام) یه مرد پولدار بود که همه اموالشو خودش با عرق خودش در آورده بود.وقتی هم که مرد، تا 8 سال کسی از تقسیم ارث حرفی نمی زد و همه با هم خوب بودن، ولی بعدش دوتا عموهام که همه ی کارا افتاده بود روی دوش اونا،صداشون در اومد که ما نمی تونیم این همه کار رو با هم انجام بدیم،بهتره که ارث پدربزرگمو تقسیم کنیم.همه قبول کردن.خلاصه به هرکسی چیزی رسید،توی این همه مدت هم واقعا عموهام تلاش کرده بودن و تقریبا ارث پدربزرگم دوبرابر شده بود.بعد از تقسیم ارث که فکر کنم 4 سال پیش بود، همه بهانه آوردن که اره به ما کم رسیده و از این حرفا.توی این وسط اون دلال ها هم که کاسه ی داغتر از آش بودن از هیچ کاری دریغ نمی کردن برای خراب کردن رابطه ی فامیلمون(یکیش داداش شوهر عمه فاطمه که پسرخاله ی من بشه).از اونجایی که عمه هام با فامیل ازدواج کردن و حتی بابای خود من هم همینطور، به خاطر همین خراب شدن رابطه به همه جا لطمه می زد.خلاصه توی این هیرو ویریا همه از دست بابای من شاکی بودن( به خاطر این که فرزند ارشد و پسر بزرگه) همه می گفتن که بابای من درست تقسیم نکرده و به دخترا خیلی کم رسیده و از این حرفا.درحالی که بابای من اصلا خودش تقسیم نکرده بود و یه نفر ریش سفید این کارو انجام داده بود.اکرم عمه ام که نصفه باغشو نخواست و ما برداشتیم و به جاش یه جای دیگه که موقعیتش خیلی بهتر از اونجا بود رو بهش دادیم.عمه فاطمه ام هم کل ارثشو نخواست و ما برداشتیم و بهش پول دادیم.خلاصه بابای من هم روی این زمینا که همشون باغ بودن کلی کار کرد و کلی خرج کرد تا الان این شده.همه هم الانشو می بینن،دیگه نمی گن که ما تازه 2 ساله که داریم از اینجا برداشت می کنیم بقیشو فقط بهش رسیدیم.الان هم که الانه با اینکه به ما خیلی کمتر از بقیه رسیده(نسبت به عموهام که خیلی خیلی کمتره، نسبت به عمه هام هم کمه)خلاصه ی کلوم الان همه از دست ما شکایت دارن،خیلی هم کم به خونه ی ما می یان.شاید بگم سال تا سال یا اگه یه مراسم داشته باشیم می یان.فقط عموهام تا حدی می یان.این عمه فاطمه هم چون حرف شوهرشو بیشتر قبول داره تا نسبت به برادراش تقریبا با ما قطع رابطه کرده،فقط پارسال یه کم اومدن خونه ی ما البته اونم فقط عمه فاطمه می یومد با خاله جون و سرساعت باید می رفتن توی کوچه تا پسرخاله ی من بیاد دنبالشون مثل زندانی ها.به هر حال ما همه رو تحمل می کردیم و می کنیم.ولی یه آدم تا چه اندازه ظرفیت داره. امروز هم که داداشینا رفتن خونه ی عمه فاطمه(عیدی بردن براش) اونا رو با کلی فحش راهی کرده(الهی جدمون بگیردش ما که کاری نمی کنیم ولی لااقل آهمون بگیردش).اونا هم بلند شدن رفتن خونه ی خاله جونینا.من موندم خوبه داداش دست به یقه نشده با پسرخاله(پسرخاله که چه عرض کنم دشمن).با اینکه داداشم سنش کمه ولی خیلی ها رو مثل پسرخاله حریفه.ننه هم که قند و فشارخون داره بیچاره حالش خونه ی خاله جونینا بد شده.نمی دونم چطوری می خوان بیان خونه.بابا هم چیزی نمی دونست تا اینکه مامان الان بهش گفت بابام هم قند(یا همون دیابت از نوع اولش که با قرص درمان می شه،ننه هم همینطوره) داره و خیلی زود عصبانی می شه،وقتی هم که عصبانی شد قند خونش می ره بالا.نمی دونم چی کار کنم.صبح رفته بودیم خونه ی عمه اعظم،عیدیشو برده بودیم دیدیم بیچاره ناراحت.خلاصه این درو اون در فهمیدیم با شوهرش حرفش شده.(شوهرش معتاده)بدبختی یکی دو تا نیست که لا اقل آدم فکرشو به یکی بده.شوهرش اومد یه کم حرف زد(خوبه لااقل این از بابام حساب می بره،البته شوهر این عمه ام فامیلمون نیست ولی خدا وکیلی وقتی که حالش خوب باشه از همشون خوب تر و بامرام تره) خلاصه اونجا رفتنمون زیاد فایده نداشت که هیچ بلکه اعصابمون هم خورد شد.از اونجا اومدیم هم که اینطوری. نمی دونم دیگه باید چی کار کنم.مغزم دیگه قد نمی ده.اعصابم خورده سرم درد می کنه.دیگه تحمل همدردی با کسی رو ندارم.دیگه فعلا دلم نمی خواد با کسی صحبت کنم،چون وافعا کشششو ندارم،واقعا نمی دونم چی کار کنم.خدا خودش به همه پاسخگو باشه. از خدا می خوام که همشونو به جزای اعمالشون برسونه و حق رو به حق دار بده. آبجی یه حرف خوب تو عمرش زده.می گه ای کاش مرده ها وقتی که می میرن همه ی مال و اموالشونو با خودشون ببرن هر کسی باید خودش تلاش کنه نه اینکه حاظر و آماده نوشه جون کنه.خدا وکیلی حرف فیلسوفانه ای زده که ازش واقعا بعیده.الان بدجور سرم داره درد می کنه.بیچاره بابا رفته خوابیده.می دونم که ناراحته اونم شدید.ولی هیچ کاری نمی تونیم بکنیم.خدا خودش جوابشونو بده.بی معرفتا.اه حالم از همشون به هم می خوره،از تظاهر به دوست داشتن آدم،از خوبی های الکیشون حالم بهم می خوره.اصلا از خودشونم دیگه بدم می یاد دلم نمی خواد با هیچ کدومشون حرف بزنم.یه روزی تقاص این همه بدی رو باید بدن. وای که چقدر سرم درد می کنه.خدا خودش کمک کنه. خدایا به خاطر همه چیزایی که بهم دادی ازت تشکر می کنم.خدایا از نفرین کردن می ترسم چون می دونم بدجور یقه ی آدمو می گیره،ولی خدایا تو رو به حق جدم کمکمون کن.خودت که از همه چیزا با خبری پس کمکمون کن. همه ی این کارایی که دارن سر ما در می یارن رو به تو می سپارم.می دونم که تلافی می کنی،می دونم که همیشه طرف حقو می گیری پس کمکمون کن.دلم نمی خواد بابا اینقدر ناراحت باشه.دلم نمی خواد ننه اینفدر گریه کنه. خودت خیلی خوب اینارو می دونی پس خواهشا کمکمون کن.بازم ازت ممنونم. کاش قلبم درد تنهایی نداشت چهره ام هرگز پریشا نی نداشت کاش برگ های آخر تقویم عشق حرفی از یک روز بارانی نداشت |
||
|
+
نوشته شده در جمعه بیست و پنجم اسفند 1385ساعت 17:58 توسط سمیرا
|
|
||
|
|
|
|
|
سلام این چند روزه یه کمی نسبتا بهم خوش گذشته البته فقط یه کمی.دیروز که رفتم دانشگاه دیدم مهدیه توی سالن واستاده.هیچ کس هم به غیر از ما سه نفر توس دانشگاه نبود(از بس دانشجوهای منظبطی هستیم!!).کلاس زبانمون ساعت 8 تشکیل یابد می شد که نشد.حتی تا ساعت 8:10 کسی توی داشنگاه نیومده بود به غیر از انتظامات و ما سه نفر.تقریبا دیگه می خواستیم بریم خونمون ولی چون خونه ی مهدیه اینا یه کم دور بود گفتیم بزار مطمئن بشیک که تشکیل نمی شه.خلاصه تا ساعت 8:20 صبر کردیم دیدیم استاد صداقت بین(استاد زبان که خیلی شیرین و ماهه) اومد رفت دفتر اساتید از این ور هم سمانه مدام می گه بریم بزار ما رو ببینه و بدونه که ما اومدیم و به ما نمره بده(طفلکی دانشگاه رو با مدرسه ابتدایی اشتباه گرفته بود).خلاصه رفتیم بالا بهش گفتیم که ما بریم خونه اونم گفت 5 دقیقهصبر کنید بعدش اگه کسی نیومد بعد برید.ما هم اومدیم طبقه پایین دیدیم ساناز بدو بدو داره می یاد گفت ای وای دیر شد.یه کم به اون خندیدیم بعد دیدیم پسرا اومدن.از کلاس ما 2 نفر اومده بودن ولی خوب از کلاسای دیگه تقریبا 7 یا 10 نفری می شدن.مدام از کنار ما رد می شدن می گفتن برین خونتون چرا اومدین و از این حرفا .خلاصه ما هم که می ترسیدیم تشکیل بشه می خواستیم جیم بزنیم که استاد اومد و گفت برید بعد من که متوجه نشده بودم گفتم کدوم کلاس؟سمانه اینا زدن زیره خنده بعدش استاده گفت پیشاپیش عیدو بهتون تبریک می گم اونجا تازه دوزاریم افتاده بود که منظور استاد از بریم یعنی چی.مثل بچه ابتدایی ها از تعطیل شدن چنان ذوق کرده بودیم که انگار جایزه نوبل بهمون دادن.تا یه جایی با مهدیه و ساناز اومدیم بعد اونا سوار تاکسی شدن من و سمانه هم با خط یازده راهی خونه شدیم.تو راه یه ذره با سمانه حرف زدم و رسیدم خونه.قرار بود با مامان بریم خونه ی مادرجوینا بعد بابام و داداشم بیان.رفتم خونه مامانم گفت گفتم زود بیا ولی نه اینقدر.مامان تا حاظر بشه و زنگ بزنه به این و اون شد ساعت 10:30 که بعدش بابا اومد ما رو برد.رفتم خونه ی مادرجون دیدیم وای خدا چه خبره اصلا معلوم نبود که تازه خونشونو تمیز کردیم.یه کم مامان با پرده ها ور رفت بعدش اومدیم ناهار خوردیم.جاتون خالی مادرجون ناهار آش گذاشته بود البته آش محلی که به زبون ترکی بهش می گن یاقلو آش.منم که هلاک می شم برای آش تا می تونستم خوردم.بعده ناهار منتظر فریبا شدم بیاد که اونم ساعت 4 بود اومد.خیلی دلم براش تنگ شده بود اونم گیر داده بود می گفت تو چرا نیومدی خونه ی ما.بعد یه سر رفتیم خونه ی اونا.بعدش اومدیم خونه ی مادرجوینا.مامان آشپزخونه رو ریخته بود بیرون یه کم تمیز کرد بعد نوبت به جارو کردنش رسید.دیدیم ساعت شده 7:30 هوا کاملا تاریک شده بود.دم در مادرجوینا هم یه خبر بود.داداش و علی(پسرداییم) و حسن دایی یه کارایی می کردن که آدم وحشتناک می ترسید.من و مامان هم که قرار بود بریم خونه ی ننه اینا.توی خیابون هم که اصلا راه رفتن نمی شد نمی دونم چی بود که روشن می کردن همه جا سفید می شد بعد یه هو جرقه می نداخت و یه صدای خیلی فجیعی می داد.من و مامان که یه دقیقه رفتیم دم در از وحشت داشتیم می مردیم.به داداش هم گفتم بیا ما رو ببر خونه ی ننه اینا گفت خودتون برید.خلاصه با مامان رفتیم البته با هزار ترسو وحشت.رفتیم دیدیم اونا خیلی دیگه استرلیزه دارن کار می کنن.ننه یه آتیش درست کرده بود بعد به من گفت دوازده بار بپر.منم پریدم اینقدر کیف داد،بعدش علی اومد گفت آبجی بیا سیگارت بندازیم.منم که از بس صداهای مهیب و بلند شنیده بودم وقتی صدای سیگارت رو می شنیدم خندم می گرفت.یه بسته سیگارت علی رو ترکوندیم و خیالمون کاملا راحت شد.بعدش رفتیم توی خونه.شام خوردیم.فاطی زنموشام آش گذاشته بود منم که از خدا خواسته کلی آش خوردم، زنمو زینب هم قیمه گذاشته بود ولی خوب کسی به اون صورت نخورد.بعد شام هم رفتم یه ذره به درسای صابر(پسر عمه زهرا)رسیدم و یه دونه نقاشی برای زهرا کشیدم.شده بود ساعت 11، بعدش بلند شدیم اومدیم خونه.امروز هم وقتی بلند شدم ساعت 9:15 بود درمونو زدن رفتم درو باز کردم دیدم مادرجون اومده و عیدی مامانمو آورده.کلی ذوق کردم آخه یه درصدی هم به من می رسه.الان هم محمد(پسر داییم) برای مامانم عیدی آورده فعلا نتونستم برم ببینم چی آورده چون دامن ندارم ولی خوب دوست دارم بدونم توش چیه؟!؟ هیچی نداشته باشه باز لااقل نون روغنی(که به زبون ترکی بهش می گن اَردَک) داره.منم که عاشق این جور چیزا. خوب دیگه باید برم اینقدر در مورد اینن جور چیزا حرف زدم که شکمم صداش در اومده و شروع به قارو قور کرده. وقتی چشم امیدتان به خدا باشد، هیچ چیز آنقدر عجیب نیست که راست باشد، هیچ چیز آنقدر عجیب نیست که پیش نیاید، هیچ چیز آنقدر عجیب نیست. خدایا به خاطر همه چیز ازت ممنون. فعلا خداحافظ |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم اسفند 1385ساعت 11:40 توسط سمیرا
|
|
||
|
|
|
|
|
سلام نمی دونم چرا چند مدته نمی تونم به خوبی گذشته تایپ کنم.قبلنا خیلی بهتر و سریعتر می تایپیدم ولی الان از هر دو حرفی که می نویسم یکیش اشتباهه و منم مجبور می شم که وقت بیشتری را برای تایپ کردن بزارم شاید دلیلش اینه که من یه سال پیرتر شدم.این هفته هم گذشت.این هفته خیلی برام راحت تر از هفته ی پیش بود.هفته ی قبل من و سمانه برای اولین بار بود که می رفتیم دانشگاه و محیطی رو می دیدیم که تا حالا ندیدیم به همین خاطر خیلی ریلکس نبودیم یعنی اوایل خیلی خجالت می کشیدیم جوری که نمی تونستیم از کسی سوال بپرسیم این هفته نسبتا کمی بهتر شدیم.هفته ی پیش وقتی می خواستیم بریم از آقای هادیلو(نمی دونم چی کاره است ولی خوب جوابمونو می داد) شماره ی کلاسارو بپرسیم یه دفعه من می پرسیدم یه دفعه سمانه.دفعه ی اول که جفتمون هول کردیم و اشتباهی گفتیم.خلاصه هفته ی پیش خیلی وضعمون خراب بود.ما که 11 سال توی مدرسه فقط دختر دیده بودیم یه دفعه اومدیم جایی که پسرا هم هستن خیلی برامون سخت بود.اونم چه پسرایی.اکثرشون بچه سوسول و پررو هستن هفته ی پیش خیلی هفته ی بدی بود.پسرا خیلی بهمون گیر می دادن.چون من و سمانه چادری هستیم و از قضا دخترای چادری توی دانشگاه همه رنگ عوض کردن همه ی پسرا به ما می گن شما تا آخر ترم دووم نمی یارید و مثل بقیه می شید.نمی دونم تا چه حد حرفاشون درسته ولی خوب من اصلا دلم نمی خواد که مثل اونا بشم.وای خدا نکنه.امروز سر کلاس برنامه سازی پیشرفته که زیادم پیشرفته نیست(البته فعلا چون همه ی چیزایی که توی دوم و سوم خوندیمو داره توضیح می ده) دخترا همچین راحت با پسرا لاس می زدن که انگار نه انگار توی کلاس هستن خیلی راحت به اسم همدیگه رو صدا می کردن که من خدا وکیلی داداشمو این طوری صدا نمی کنم.البته این دخترا ترم بالایی هستن.خیلی ازشون خوشم نمی یاد قیافه هاشون خیلی عجیب غریبه به همه چیز شبیه هستن الا یه آدم. پسرا هم که دیگه نگو همشون یا دارن با موبایلاشون ور می رن یا دارن یه چیزی می پرورن. خدا وکیلی آدم توی این محیط درس خوندنش نمی یاد.همه خیال می کنن چون ما سنمون کمه لابد خنگیم.چون ما حرف نمی زنیم لابد هیچی نمی فهمیم.ما هیچی از استاد نمی پرسیم لابد اصلا به درس گوش نمی کردیم که سوالی برامون پیش نیومده اینو دیگه نمی گن ما مثل خودشون نیستیم که بدون فکر کردن سوالای احمقانه ای بپرسیم یا یه چیزی توی کلاس بگیم که اصلا به شان کلاس نمی یاد.(حتی خود استاد برنامه سازی دید که ما سه تا داریم نگاه می کنیم و چیزی نمی پرسیم برگشت بهمن گفت اصلا شما برنامه نویسی بلدید؟اصلا وی بی خوندید؟منم گفتم بله دیگه چیزی نگفت بهمون. خدا وکیلی به هیچ کدوممون نمی یاد خنگ باشیم فقط سوالی نمی پرسیم مگه سوال پرسیدن به منظور مخ بودنه؟)من که تصمیمه خودمو گرفتم می خوام درسامو به امید خدا خوبه خوب بخونم تا به قول رضوانه معدل الف بیارم.البته اگه خدا کمکم کنه.توی کلاس با دو نفر دیگه هم دوست شدم که اسم یکیشون مهدیه است که من خیلی ازش خوشم می یاد هم سنه آبجیمه ولی خوب خیلی بهتر از اونه.هیدجیه(یکی از شهرهای ابهره که تقریبا با ابهر 15 یا 20 دقیقه فاصله داره).اون یکی هم سانازه .متولد 66.دختر خوبی به نظر می رسه اهل خرمدره است(با ابهر 5 دقیقه فاصله داره یه شهرستانه برای خودش).اینا دوستای جدید من از یه کلاس 9 نفریه.که بقیشون پسرن یعنی 4 نفر دختر و 5 تا پسر.با پسرا هم که اصلا حرف نمی زنیم.توی کلاس سیستم عامل یه پسره هستش ترم 4 خیلی مخه خیلی دلم می خواد ازش اطلاعات بگیرم ولی خوب روم نمی شه. توی کلاس سیستم عامل استادمون یه خانمه.استاده خوبیه.توی دومین جلسه ما رو تقسیم بندی کرد.چون خانمه مثلا می خواست که هوای ما رو داشته باشه به ما گفت 4 نفری لینوکسو بر داریم که چون ما بلد نبودیم این کار به پسرا محول شد.به من و سمانه هم پارتیشن بندی اف دیسک و مجیک رو داد که با دومی کار نکردم باید برم دنبالش تا ببنیم اصلا چطوری کار می کنه.اف دیسک هم توی دوم خوندم ولی عملیشو به شخصه کار نکردم که باید یه روزی بشینم و کامپیوترمو بیچاره کنم تا یاد بگیرم.(اگه بلدید کمک کنید لطفا) توی سایت هم که رفتیم چیزه خاصی نگفت وقتی می خواستیم بیایم از سایت بیرون مهدیه و ساناز رفتن پیش استاد تا در مورد رجیستری بپرسن منم داشتم کیفمو بر می داشتم که یه هو یه پسره اومد پیش من و گفت جزومو بهش بدم منم که شوکه شده بودم اولش خیلی ترسیدم چون یه هو اومد گفت.بعد برام قسم خورد که همین الان می ره چاپ می کنه و می یاره به من می ده.منم که دیگه به قیافش نگاه نکردم بهش گفتم آخه خطم خوب نیست اونم که بیچاره از من هول تر شده بود گفت عیب نداره می تونم بخونم خلاصه نشونش دادم که از کجا باید چاپ کنه.سمانه هم که همش می خندید و مسخره می کرد.می گفت اومده از تو که مظلومی گرفته دیگه هم بهت پس نمی ده.منم که دیگه نمی تونستم چیزی بگم بهش.خلاصه از سایت رفتیم بیرون به سمانه گفتم بیا بیرون واستیم تا دفترمو بیاره بده اونم گفت نه بیا بریم کتابخونه(کتابخونه درست ته سالنه) با بچه ها رفتیم اونجا منم سمانه رو جلوی دره کتابخونه کاشتم گفتم تو واستا اونجا تا پسره بیاد تورور ببینه اونم واستاد.5 دقیقه بعد سمانه داد زد سمیرا اومد منم رفتم دیدم کسی نیست بهش گفتم خالی بستی گفت نه به خدا خلاصه من اومدم کنار دیدم باز سمانه داد می زنه گفت دیوونه پسره دنبال تو می گرده منو دید ولی نیومد اینجا.خلاصه رفتم جلوی در واستادم دیدم پسره که رنگ تو صورتش نبود اومد طرف کتابخونه بچه ها می گفتن تو برو ازش بگیر منم گفتم نه بابا(بیشتر خجالت می کشیدم) خلاصه پسره آورد داد به من و خیلی تشکر کرد.اینم از حکایت این هفته ی من.هفته ی خوبی بود دارم یواش یواش به محیط جدید عادت می کنم.امیدوارم که توی اخلاقم تغییری ایجاد نشه بلکه توی علمم تغییراتی ایجاد بشه. خدایا به خاطر همه چیز ازت ممنون. |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم اسفند 1385ساعت 18:36 توسط سمیرا
|
|
||
|
|
|
|
|
سلام امروز هم داره طبق معمول می گذره.امروز نمی دونم اصلا چرا دارم آپ می کنم؟!؟ خودمم از خودمم داره تعجبم می گیره!!! یادش بخیر ابتدایی که بودم همیشه کاغذای باطله رو بر می داشتم و توش کلماتو برعکس می نوشتم بعد می نداختم می رفت تا هیچ کس نتونه بخونه.نمی دونم اصلا چرا می نوشتم ولی خوب به هر حال خیلی خوش می گذشت.راهنمایی که شدم رفتم یه دفتر خریدم و همه چیرو توش نوشتم اون موقع ها بود که آئین نگارش می خوندیم یادش بخیر! بعد از دو سال نوشتن بازم خسته شدم از نوشتن چون هر چی باشه باز یه آدم فضول پیدا می شد که نوشته های مثلا مخفی منو بخونه.یک سال ننوشتم تا اول دبیرستان.دوباره اول دبیرستان شروع کردم به نوشتن اما نه به صورت مستمر.دیگه از بیخ گذاشتم کنار.بعد با رضوانه شروع کردیم به نامه نگاری به همدیگه همه ی حرفای دلامونو برای هم می نوشتیم خیلی کیف میداد.با اینکه هر روز همدیگه رو می دیدیم حتی توی یک کلاس بودیم بازم برای هم نامه می نوشتیم.جوری معتاد نامه نوشتن به همدیگه بودیم اصلا فکرشو نمی کردیم که یک سال از عمره با هم بودنمون گذشت.خلاصه اون سال هم گذشت خیلی سال خوبی بود.ولی خوب از اونجایی که من توی همه چی شانس دارم!! کل کلاس به دوستی منو رضوانه حسودی می کردن خیلی سعی کردن بینمونو شکرآب کنن که بعضی موقع ها کاراشون منو رضوانه رو از هم دور می کرد ولی از اونجایی که منو رضوانه دو تا سر یک آهن ربا بودیم دوباره به هم جوش می خوردیم.اون سال خیلی با هم خوب بودیم جوری که همه خیال می کردن ما با هم لابد دخترخاله یا همچین چیزایی هستیم(خواهر نمی گفتن چون هم اولا فامیلیمون به هم نمی خورد و هم دو تا خواهر هیچ وقت به خوبی نمی تونن با هم یه جا بشینن همش حسودی همدیگه رو می کنن نمونش آبجی خودم)سال بعدش که سال جدایی ما بود چون اون به یه مدرسه ی دیگه رفت منم به یه مدرسه ی دیگه.خیلی ناراحت بودم جوری که اصلا دلم نمی خواست برم مدرسه.خیلی سال بدی بود.یادمه اولین روز مهر زنگ زدم به رضوانه ولی نتونستم باهاش حرف بزنم.همش گریه کردم اونم از اون طرف شروع کرد به گریه کردن.خلاصه خیلی سال گندی بود.منی که همه ی سالای راهنمایی و اول دبیرستان رو با معدل 19 قبول شده بودم یهو توی دوم معدلم اومد 16.93.خیلی ناراحت بودم رضوانه هم توی اون مدرسه ناراحت بود ولی خوب چاره ای نداشتیم.چون رضوانه رو توی مدرسه ی ما ننوشتن(به خاطر شرط معدل).اونم مجبور شد بره یه مدرسه ی غیر انتفاعی که زیادم خوب نبود.ولی یه چیزش خوب بود اونم این که دو تا مون رشتمون یکی بود.خلاصه اون سال گذشت.تابستون سال سوم بود که من به رضوانه گفتم بیا مدرسه ی ما.خلاصه اونم قبول کرد کلی دوندگی کردیم تا اونو پذیرفتن.من به سمانه هم که می رفت مدرسه ی رضوانه اینا گفتم اونم بیاد مدرسه ی ما(ما از اول راهنمایی با هم بودیم و کلی با هم رفیق شده بودیم).از اونجایی که سمانه پدرش فوت شده بود مامانش خیلی راحت قبول کرد.خلاصه دو تا از دوستای خوبم اومدن پیش من.ولی من نمی دونستم که رضوانه دیگه اون رضوانه ی اول دبیرستان نیست.کلا عوض شده بود.خیلی کم پیش ما می شست.خیلی کم با ما حرف می زد مدام می رفت پیش اون یکی دوستاش توی رشته ی نقاشی.خلاصه من مدام به رضوانه می گفتم چرا این وری می کنی؟ دوست نداری با من باشی؟ از این جور حرفا.اونم در جواب من می گفت من توی دوم عادت کردم تنها باشم.من توی تابستون خیلی جاها رفتم که روحیه ی منو عوض کرده.(آهان راستی یادم رفت بگم من و رضوانه عید دوم دبیرستان با هم رفتیم جنوب که اونجا هم رضوانه زیاد منو تحویل نمی گرفت بگذرد).خلاصه هر بار که به رضوانه می گفتم یه جواب سر بالا می داد.منم که نمی خواستم مثل سال دوم تنها باشم طرح دوستی با سمانه رو محکم تر کردم.خیلی با سمانه جور شده بودم جوری که همه جا با هم می رفتیم.تو همون سال سوم بود که با زهرا هم دوست شدیم.سال سوم خیلی بهتر از سال دوم بود.عید سال سوم با سمانه و رضوانه دوباره رفتیم جنوب که خیلی بهتر از پارسال بود.چون همه ی بچه ها رو می شناختم و زیاد تنها نبودم.سال سوم هم خیلی زود گذشت. وقتی که من و سمانه و راضیه رفتیم جهاد کشاورزی برای کارآموزی رضوانه هم برای خودش رفت جای دیگه. به نظر من که سال سوم با دوم از لحاظ دور بودن با رضوانه زیاد فرقی نکرد.تابستون هم گذشت و ما منتظر جواب دانشگاه آزاد بودیم.وقتی که من توی نت دیدم که نه اسم من و نه اسم سمانه در اومده خیلی جا خوردم چون قبلش رضوانه به من زنگ زده بود و گفته بود که من قبول شدم ولی وقتی خودم دیدم خیلی ناراحت شدم.وقتی هم که سمانه روزنامه رو آورد خونمون من تنها بودم سمانه اومد گریه کرد منم دلداریش می دادم ولی هیچ کس به فکر من نبود سمانه می گفت چرا تو خونسردی؟ ولی خبر نداشت که توی دلم چه آشوبی بر پاست.بعد از اینکه سمانه رفت شروع کردم به گریه کردن.تقریبا یک ساعت گریه کردم بعد که فکر کردم دیدم من اگه یک ثانیه یا حتی 24 ساعتم گریه کنم جوابش عوض نمی شه.خلاصه زنگ زدم به رضوانه و ازش معذرت خواهی کردم بابت اینکه بهش تبریک نگفته بودم(خدا وکیلی اصلاتو حال خودم نبودم) خلاصه با بغض بهش تبریک گفتم و گفتم که موفق باشی.اونم کلی برام دعا کرد.رضوانه اگه خیلی دلش می خواست که بامن باشه می تونست ترم دوم با من ثبت نام کنه.ولی برگشت به من گفت شاید دفترچه نیاد.خیلی ناراحت شدم گفتم عیب نداره(من خیلی بیشتر از این کارا رو برای دوستی با رضوانه کرده بودم ولی اون حاضر نشد به خاطر من این کارو بکنه).همه چیزو فراموش فراموش کردم.دیگه نمی خواستم به چیزی فکر کنم.یه روز مونده بود رضوانه کلاسش تشکیل بشه زنگ زد به من و کلی گریه کرد گفت که نمی تونه بره و خیلی تنهاست(نمی دونست که من تنهاترینم) خلاصه فرداش با رضوانه رفتم دانشگاه اونو بدرقه کردمو برگشتم خونه.بعد از اون یواش یواش رابطمون بهتر شد.دوباره برام نامه می نوشت خیلی با هم جور شده بودیم.هر هفته به هم زنگ می زدیم.تا این که جواب دانشگاه آزاد اومدو من بهش زنگ زدم خیلی خوشحال شد.یه جیغ بنفش کشید تو گوشم که هنوزم وقتی بهش فکر می کنم گوشم سوت می کشه. از شانس من اصلا هیچ کدوم از کلاسامون با هم نیست تا من بتونم دوباره شانس با هم بودنمونو امتحان کنم.خیلی افسوس می خورم.ولی خوب چه می شه کرد.از دوستی با سمانه هم ناراضی نیستم ولی خوب به رضوانه نمی رسه.باید ساخت و سوخت.از الان باید دعا کنم تا توی کارشناسی با رضوانه باشم.شما هم برامون دعا کنید. البته اگه رضوانه مثل سال سوم عوض نشه.خیلی حرف زدم از هیچی به کجا رسیدم. الانم باید برم تا دوباره حس تنهایی که همیشه به سراغم می یاد سرو کلش پیدا نشده.تا بعد خدانگهدار. |
||
|
+
نوشته شده در شنبه دوازدهم اسفند 1385ساعت 18:32 توسط سمیرا
|
|
||
|
|
|
|
|
سلام امروز هم نمی خواستم بنویسم ولی خوب بنا به دلایلی نوشتم.یکی از اون دلایل هم اینه که من الان کاملا عصبانی هستم.دیشب که کلی مهمون داشتیم آبجی مثلا که می خواد پوز منو به زمین بزنه مدام غر می زد طوریکه اصلا دیگه حالم داشت ازش به هم می خورد آخه چرا باید این طور باشه.اون از همون بچگی حسود بود همیشه حسودی من بیچاره رو می کرد.خدا وکیلی شاید از همه لحاظ موقعیت اون تو خونه خوب بود ولی باز با این حال غر می زد که آره شما به سمیرا بیشتر توجه می کنید.خلاصه تا وقتی هم که نامزد بود مدام به من می گفت تو به من حسودی می کنی؟!! داشته باشید توروخدا آخه من به چیه این آبجی باید حسودی می کردم؟خیلی خلاصه با هم درگیر بودیم(لفظی البته).همیشه هم جلوی یه آدم غریبه می خواست غروره منو بشکنه.یه دفعه جلوی مادرشوهرش یه بیشگونی گرفت منو منم که نمی خواستم بهش چیزی بگم رفتم تو اتاق خودم که از شانس بدم پسرداییم تو اتاق من با داداشم داشتن با کامپیوتر ور می رفتن.خلاصه از اونجایی که در اتاق بسته نبود منم خوب هر جا می شستم دیده می شدم رفتم چسبیدم به میز کامپیوتر نشستم گریه کردم.نمی دونم پسر داییم دید یا نه ولی هر چی که بود اصلا به روی خودش نیاورد.حالا هم که آبجی عروسی کرده رفته خونه ی خودش دید بله کی بهتر از آبجی آدم. آبجی اصلا نمی تونست به خواهرشوهراش چیزی بگه پس ناچار بود اونارو تو دلش نگه داره و بیاد با من دعواشو بکنه.خلاصه دلم از دست این آبجی خونه.حالا که رفته مدام برام خرت و پرت اعم از جورابو از این جور حرفا می گیره می یاره.نمی دونه که دل آدم با این جور چیزا خوب نمی شه.آدم باید خودش خوب باشه تا دیگران هم باهاش خوب باشن.آبجی من همیشه دوست داره برای دیگران خوب باشه،همیشه خودشو برای آدمایی به غیر از خونوادش شیرین می کنه.وای که از دست این آبجی.بعضی وقتا آرزو می کنم که ای کاش یه آبجی دوقلو داشتم ولی از اونجایی که من آخره شانسو این حرفا هستم فکر کنم اگه داشتم اونم مثل همین آبجیم توخالی در می یومد. خداوکیلی هر جا که من دارم حرف می زنم اگه اون یه جای دورتر باشه می یاد پیش من و نمی زاره من حرف بزنم خودش حرفای منو تکرار می کنه.حالا تصور کنید من چه آبجی دارم.البته با فک و فامیلای شوهرش خیلی خوبه شایدم روش نمی شه این بلاها رو سر اونا بیاره.دیشب هم مدام زهرشو می ریخت اینقدر اعصابم خورد شده بود که نگو.داشتم منفجر می شدم. حالا آبجی هیچی این مامانم.وقتی آبجی و رحمان می یان خونمون اخلاقش 180 درجه فرق می کنه طوریکه آدم اصلا باورش نمی شه که این همون مامان خودمونه.دیشب که من از دست آبجی واقعا عصبانی بودم یه هو عاطفه (دختر عموم) گفت آبجی تو برای عید فلان چیزو می خوای بخری،برای اتاقت می خوای فلان وسایلو بگیری،منم که دهنم باز مونده بود و از تعجب داشتم شاخ در می آوردم کلی حرصم در اومد چون من این حرفا رو فقط به مامان زده بودم نه به کس دیگه خلاصه کلی ناراحت شدم خواستم بعد از نماز برم بخوابم گفتم حالا مهمونا ناراحت می شن نشستم.باور کنید اعصابم دیروز خیلی خورد شده بود.اصلا حوصلشو نداشتم با کسی حرف بزنم ولی خوب چه می شه کرد.این بار هم گذشت باید برای دفعه ی بعد یه چاره جویی حسابی کنم.وای مگه می شه آخه؟ وای خدایا چرا تا دوباره یه کم خوشحال می شم باز یادم می اندازی که من تنهام؟!؟!؟ شایدم خوشحالی به ما نیومده.شایدم خدا این کارو می کنه تا من توی خوشی های زندگی بیش از اندازه غرق نشم، یادم می ندازه که در پس یه خوشحالی یه غمی هم نشسته.نمی دونم شایدم یه حکمتی توش هست.هر چی بود گذشت خدایا بازم ازت ممنونم.خدایا هیچ وقت منو تنها نزار. اگر روزی کسی از من بپرسد که دیگر قصدت از این زندگی چیست؟ به او گویم که چون می ترسم از مرگ مرا راهی به غیر از زندگی نیست تا بعد.یا علی |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه هشتم اسفند 1385ساعت 10:18 توسط سمیرا
|
|
||
|
|
|
|
|
سلام امروز بالاخره روز موعود رسید و ما پامون به دانشگاه باز شد.امروز بر خلاف اولین روز مدرسه ها که همیشه استرس داشتم اصلا استرس نداشتم.همیشه سعی می کردم اولین روز مدرسه بهترین لباسامو بپشوم،خلاصه شیک کنم ولی امروز اصلا همچین کارایی نکردم،شایدم بزرگ شدم از اونه!!دیروز از صبح رفته بودیم خونه ی مادرجونمینا تا خونشونو تمیز کنیم.فریبا هم اونجا بود یعنی بعدا اومد.داداشم هم از پنج شنبه رفته بود خونه ی عمومینا.به قول خودش رفته بود کمکشون کنه!!من و فریبا ساعت 4 رفتیم خونشون تا یه فیلم ببینیم(بابا از دست کار فرار کردیم).رفتیم دیدیم محمدرضا(داداش فریبا)خوابیده تا ما رو دید هول بیدار شد.خلاصه به یه بهونه جیم شد.من و فریبا هم نشستیم فیلم دوستت دارم رو دیدیم.وای جاتون خالی.خیلی فیلم قشنگی بود.اشکم داشت در می یومد.رفته بودیم تو بهر فیلم که دیدیم وای شب شده.فیلم که تموم شد رفتیم خونه ی مادرجونینا.دیدیم همه ی کارا رو کردن منم مثلا که یه چیز گفته باشم گفتم خوب می زاشتید ما می یومدیم بقیشو انجام می دادیم(فریبا هم مدام منو بیشگون می گرفت که چرا این حرفو داری می زنی).عمه اکرم و مریم خاله یه ضد حال بهم زدن که دیگه چیزی نگفتم.خلاصه آبجینا هم زنگ زدن گفتن که ما هم می یایم اونجا شام.خلاصه همه به یه نحوی شامو تلپ شدیم خونه ی حسن دایینا.بعد از شام یه کم آلبوم دیدیم.عکس هایی که همگی با هم توی سیزده بدر انداخته بودیم رو دیدیم.وای که چقدر عمر آدم زود می گذره.خیلی دیشب خوش گذشت.ساعت 11 بود که از خونه ی مادرجونینا اومدیم.داداش هم طبق معمول درساشو گذاشته بود برای شب.اون درساشو خوندو من خوابیدم.صبح هم تقریبا از وقتی که داداش رفت منم بیدار شدم.ساعت 8:30 صبحونه خوردم.ساعت 8:45 بود که زنگ زدم به سمانه تا ببینم خواب نمونده که.دیدم بله خانوم تازه با صدای تلفن بیدار شده.خلاصه ساعت 9:30 رفتم دنبال سمانه.از شانس ما از دیشب یه بادی در اومده که هنوزم که هنوزه داره درختا رو ناجور تکون می ده.خلاصه ساعت 9:40 توی دانشگاه بودیم. رفتیم اتاق اساتید تا ببینیم کلاس وصایا کجا تشکیل می شه.دیدم دو نفر از بچه های مدرسمون که با هم سلام و علیک داشتیم هم اونجا واستادن اونم با ماماناشون.خلاصه با هم دیگه رفتیم توی یک کلاس نشستیم دیدیم که از استاد خبری نیست.ما هم که عادت داشتیم تو دوران مدرسه از نیومدن معلم خوشحال بشیم توی دانشگاه هم کلی ذوق کردیم.ساعت 10:20 بود که دیدیم دو نفر اومدن تو گفتم استاد رفته کلاستون هم تشکیل نمی شه.ما هم از خدا خواسته بلند شدیم اومدیم خونه.اگه تا آخر این طوری باشه بعد خودشون نمره بدن خیلی قشنگ می شه ها.اومدم خونه دیدم مامانم نیست.بعد نیم ساعت زنگ زد گفت آش بپز.دستورالعملشو داد گفت بپز.منم که آشپز ماهر!!! گفتم باشه.بیچاره دادشم.هر دفعه که مامانمینا خونه نمی شن مجبوره دستپخت منو تحمل کنه.اونم چه غذاهایی.خلاصه الان هم در حال طبخ غذا هستم.تا نسوخته و یادم نرفته مامانم چی گفته به هم برم.خدایا ازت به خاطر همه چیز ممنون.تا بعد. |
||
|
+
نوشته شده در شنبه پنجم اسفند 1385ساعت 14:0 توسط سمیرا
|
|
||
|
|
|
|
|
سلام بالاخره بعد از11 سال درس خوندن توی مدرسه،درس خوندن توی دانشگاه رو هم تجربه می کنم.شنبه یه کم از کاراشو انجام دادم دوشنبه هم مابقیشو.وای که نمی دونید چقدر خسته شده بودم،دیگه حتی نای راه رفتن رو هم نداشتم اینقدر پله ها رو تا طبقه ی سوم رفته بودم بالا که بعدش از هر چی پله بود بدم می یومد.اینقدر خوشحالم که انگاری قله قافو فتح کردم! نمی دونم دانشگاه چه جور جاییه ولی هر چی که هست دوست دارم که مطابق میل من باشه.دوشنبه ساعت 1:00 بود که اومدم خونه حالا خوبه دانشگاه بغل گوشمه.ساعت 3 هم قرار بود با سمانه برم باشگاه تا ما برناممونو به یوسفی(مربیمونو می گم) بگیم.شانسی رفتیم دیدیم،بله دوشنبه آخرین روزیه که رفتیم باشگاه.حالا شاید اردیبهشت ماه رفتیم(کو تا اردیبهشت....).خلاصه از اونجا برگشتیم. اومدم خونه گفتم بزار برنامه ی کلاسامو نگاه کنم بعد زنگ بزنم رضوانه ببینم این استادا خوبن یا نه.اومدم برناممو دیدم،دیدم ای دل غافل از شنبه تا چهارشنبه رو کلاس دارم.این ترم یه درس هایی بهمون دادن که ما توی هنرستان نخونده بودیم.ما فقط تا دوم دبیرستان زبان(عمومی) و ادبیات و ریاضی(عمومی) داشتیم.سوم از اینا راحت شده بودیم که دیدیم بله توی دانشگاه بهمون انداختن.آخه خدا وکیلی اگه آموزش پرورش صلاح می دونست توی همون سوم بهمون می دادن یا نه اصلا برامون پیش دانشگاهی می ذاشت تا ما این درس ها رو اونجا پاس کنیم.حالا باید بیایم ادبیات(که البته توی دانشگاه بهش می گن فارسی) رو بخونیم.خوب من نباید از الان نفوس بد بزنم ولی آخه من از ادبیات بدم می یاد(اَه).زنگ زدم رضوانه گفت همشون خوبن به غیر از یکیشون که با اون تا حالا کلاس تئوری نداشته .از شنبه کلاسامون شروع می شه به غیر از یک شنبه و دوشنبه بقیه روزا درسامون سبکه(از لحاظ ساعت کلاسا).یک شنبه هم برامون کلاس توجیهی گذاشتن اونم چی با حضور اولیاااااا.خدا رو شکر می کنم که بازم لا اقل سمانه هست تا با هم باشیم. شنبه بعد از اینکه از کلاس برگشتم سعی می کنم آپ کنم.حالا تا بعد |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه سوم اسفند 1385ساعت 16:48 توسط سمیرا
|
|
||